{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Professor Riddle p7

نزدیک ۸ ساعت بود که تو سالن عمومی روی پارکتها نشسته بودم و مشغول نوشتن و حفظ کردن بودم! در حالیکه بیشتر بچه‌ها تو هاگزمید بودن. من بدبخت در حال نوشتن بودم. قلم رو کنار گذاشتم و سرمو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم. دستم داشت داغون میشد و مغزم کم‌کم داشت درد میکرد.
-هی آلساندرا؟خوبی؟
سرمو بالا آوردم و نگاهمو به دریکو دادم و خسته سری تکون دادم. کنارم روی میل نشست و کتابو برداشت.
-چند صفحه‌ت مونده؟
-۵ تا.
یکی از برگه‌ها رو برداشت و نگاهی به دست خطم انداخت.
-میخوای یکمشو برات بنویسم؟
سزیع چرخیدم سمتش و مطمئنا با چشمای ستاره‌ای نگاهش کردم که تک خنده‌ای کرد و قلم رو برداشت.
-میتونم خطت رو تقلید کنم،کارم خوبه.
-عالیههه تو خیلی مهربونی دریکوووو!
-یکم استراحت کن.
-باید حفظشون کنم. بعد از اینکه تموم شد میخوابم.
-هر جور راحتی.
در حالیکه اون مینوشت من برگه‌های قبلی رو مرور میکردم و درگیر بودم.
با تموم شدن برگه آخر،نفس راحتی کشیدم و سرمو به مبل تکیه دادم و چشمامو بستم. آخیش. تموم شد. مرتیکه بیشعور! کاش یکم از جنتلمن بودن دریکو رو اون داشت. چشمامو باز کردم و نگاهمو به دریکو دادم که الان مشغول کتاب خودش بود.
-عام. مرسی دریکو. جبران میکنم.
نگاهم کرد و لبخندی بهم زد:پس یکی طلبت، خانم کوچولو.
-اوهوم!
نگاهمو به ساعت دادم و با دیدن اینکه ۷:۴۵ دقیقه‌س بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم وای لعنتی کل بدنم خشک شده. برگه‌ها رو مرتب کردم و با کتاب مزخرفش تو بغلم گرفتم که دریکو ابرویی بالا انداخت:میخوای با این لباسا بری دیدن پروفسور ریدل؟
متعجب نگاهمو به لباسام دادم که متوجه شدم هنوز با پیژامه‌هامم. یه تاپ سفید و یه شلوار چهار خونه بنفش و سفید تنم بود.
-اوه. مرسی که یادم انداختی!
دویدم سمت اتاقم و کمدمو باز کردم و اولین چیزی که دیدم رو برداشتم و تنم کردم که یه بافت بنفش یاسی بود. دامن سفیدی برداشتم و زود شلوارمو عوض کردم و با دو از خوابگاه بیرون زدم. دیر کرده بودم. لعنتی. لعنتی.
جلوی در دفترش وایسادم و نفس راحتی کشیدم. بعد از آروم شدن شدت تنفسم در زدم.
-بیا داخل.
درو باز کردم و وارد اتاق شدم. پشت میزش نشسته بود. عه استایل عوض شده؟چه عجب!تو این سه هفته که چیزی به جز کت و شلوار و پیراهن سفید ازش ندیدم. الان با یه پیراهن مشکی مردونه پشت میز نشسته بود. دو تا دکمه بالای پیراهن باز بود و آستین‌هاش تا آرنجش تا شده بود. جلو رفتم و برگه‌ها رو روی میز گذاشتم و یه قدم عقب رفتم. امیدوارم اون ۵ صفحه رو نفهمه که یکی دیگه نوشته. برگه‌ها رو برداشت و ورقشون زد. وقتی به ۵ صفحه آخر رسید نفسم حبس شده بود. اون ۵ صفحه رو جدا کرد و روی میز گذاشت و چند تا برگه سفید کنارشون گذاشت.
-برام مهم نیست کی این ۵ صفحه رو برات نوشته. من گفته بودم خودتت بنویس. بشین و همین جا جلوی خودم دو بار از روی این ۵ صفحه مینویسی.
-کی گفته یکی دیگه نوشته؟!خودم نوشتمشون!
-اگه به دروغ گفتن ادامه بدی مالفوی هم به خاطر کمک کردن بهت تنبیه میشه. بشین و بنویس، نات کوچولو.
دستام مشت شده بودن و از حرص ناخن‌هامو به کف دستم فشار میدادم.
-نمیخوایین مطمئن بشین حفظشون کردم یا نه؟
-میخوای ازت بپرسم؟
-گفته بودین میپرسین! مشکل حافظه هم دارین؟
-حافظه؟نه. فقط یه جادوگر با مهارتم و میتونم ذهن بخونم.
-کاش به جای مهارت جادوگری فوق العاده‌تون، یکم شعور داشتین.
-مهارت جادوگری فوق العاده؟ خوشحالم که بهش پی بردی.
برگه‌ها رو از روی میزش برداشتم و نگاهی به اطراف انداختم. کجا قراره بشینم؟! کلافه نگاهش کردم و پرسیدم:چرا جایی برای نشستنم نیست؟
-همونطور که خودت هم فک میکنی. من جنتلمن نیستم و به قول خودت فاقد شعورم. میتونی سر پا بنویسی.
با فک باز نگاهش کردم. این لعنتی داره کل شبانه روز ذهن منو میخونه؟!کار و زندگی نداره؟
-نگرانم نباش.به کار و زندگیم هم میرسم،نات کوچولو.
-خوندن ذهنمو تموم کن!
-مجبورم کن.
لایک ۷۰ تا
ایگنورتون نکردم،تا الان تو سالن بودم.🎀
دیدگاه ها (۲۴۵)

Professor Riddle p8

Daddy issues

تو پارتی دریکو مالفوی

Proffesor Riddle, p6

Professor Riddle, P4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط